صدراصدرا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

فرشته ما صدرا

شري هات پسرم

١٠ ماه از حضور پرشورت توي جمع ما ميگذره هر روز شيرينتر وخواستني تر مي شي شريهات هر روز بيشتر مي شه ديگه نمي شه عكس گذاشت فيلم بايد بزارم برو ببين رفتنت توي ماشين http://www.aparat.com/v/eee7f5aab63a64284ae9dcac26ddbe0393846 اينم بيرون اومدنت كه شلوارت به فرمون ماشينت گير كرده http://www.aparat.com/v/e5770cb454af39aa815ecc4597bf1a3293860 ديروز كه مامان جون داشت خياطي مي كرد توخيلي دقيق نگاه كردي و وقتي كار مامان جون تموم شد... رفتي پات وگذاشتي روي پدال و با زبونت صداي چرخ خياطي رو در آوردي و به هم خنديدي الهي مامان قربون شيرين كاريهات بشه
11 دی 1390

بدون شرح

الهه دختر خاله ام با مامان صدرا اينجا آيناز (دختر الهه جون) با صدرا ماماني من 2 سال و هشت ماه از الهه جون بزرگترم و الان آيناز جون 2 سال و هشت ماه از تو بزرگتره چه جالب نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
5 دی 1390

صدرا و نه ماهگي

ماماني 9 ماه از ورودت به زندگيم مي گذره اون 9 ماه كه توي دلم بودي چقدر سخت و دير گذشت اين نه ماه چه شيرين و زود جشن 9 ماهگيت مصادف با محرم بود و منم واست كيك درست نكردم از بيسكويت خوشمزه هاي خاله افسانه جون درست كردم ي جشن سه نفره ...... ...
1 دی 1390

جشن دندوني

سلام سلام صد تا سلام                 من اومدم با دندونام مي خوام نشونتون بدم                   صاحب مرواريد منم يواش يواش و بي صدا                    شدم جز كباب خورا   سلام پسرم گلم كه ديگه دلتنگيت داره ديوونه ام  مي كنه عزيزجون اينا از شمال اومدن و منم واست جشن دندوني گرفتم البته خيلي عجله اي شد ولي خوب خودش ي خاطره است البته اينقدر شلوغ و بزن بكوب بود ...
1 دی 1390

مسجدي بنام خونه

ماماني خيلي شيطون بلا شدي مامان جون كه مي خواد بخوردت ديروز به شركت زنگ زد و گفت اگه اومدي خونه و پسرت و نديدي نگران نشو من خوردمش گفتم واسه چي؟ گفت بس كه شيرينه ي كتاب ميره مياره.لباس من و مي كشه مي گه ماما.ماما منم مي شينم كنارش باز كتاب نشون مي ده مي گه ماما.............ماما يعني بخونش واي كه چقدر خوردني شده نمي دونم مامان جون اين تيتري كه واسه اين پستت گذاشتم خوبه يا نه آخه خونه مون از دست شما شبيه مسجد شده هيچي توش نيست ديگه فقط همين كنسول بود كه ديروز مجبور شديم اونم جمع كنيم آخه ميرفتي روش و تكونش مي دادي من و بابايي گفتيم نكنه خدايي نكرده آينه اش بيفته روي سرت واسه همين جمعش كرديم الان پذيرايي شده مسجد و اتاق...
1 دی 1390

مرواريدي بس گران

عزيز دل مامان روز 28 آبان ماه ساعت نزديك 8 بود كه خيلي اذيت مي كردي و مدام مي خواستي دست من و بكني توي دهنت در همين اثنا چي حس كردم؟ ي چيزي شبيه سر سوزن آره گلم بعد كلي در كشيدن و ناله هاي شبانه و جيغهاي نا هوا چي شد در 8 ماه و 22 روزگي مرواريدت نمايان شد. مرواريدت در اومد و قرار شد 5 شنبه با حضور عزيز جون و آقاجون كه از شمال اومدن برات جشن بگيريم قربونت بره ماماني
30 آبان 1390

شيرين من

الهي مامان فدات بشه كه ديگه قشششششششششنگ دلبري مي كني برام با ماما و بابا و بابادو گفتنت با موش كردن با كيوكيو كردنت با دكي كردن و صدا كردن خاله جون و دايي با باي باي كردنت و دست دادنت با خيلي كارات ديگه گاهي يه دو قدمي هم راه مي ري الهي فدات بشم بزار پاهات قوي بشه كه راه طولاني پيش رو داري الانم با رانندگي كردنت دلم و تنگوندي ...
28 آبان 1390