صدراصدرا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

فرشته ما صدرا

روز ششم بي مامان جون

سلام پسرم ديگه تقريبا يك هفته اي هست كه مامان جون رفته و قصد اومدن نداره شايد تو خيلي اذيتش كردي آره!!!!!!!!!!!   اين روز قرار شد الهه جون از تو مراقبت كنه من خيلي گفتم نه تو خودت آيناز كوچيكه كاراي ديشبت مونده ولي گفت نه نمي شه تو امروزم نري خلاصه قرار شد بري پيش الهه جون . طبق معمول اين هفته صبح ماشين گرفتم و تو رو صبح بردم خونه الهه جون. صبح پيش الهه جون گذاشتم چون آينازم كلاس داشت گفتم خوبه ساعت 11 زنگيدم ببينم در چه حالي كه الهه جون كفت خوابي گفتم آيناز برگشته گفت نه اصلا نرفته گفته صدرا اينجاست واويلاا گفتم كاراي ديشبت چي گفت هيچ كار نكردم مواظب اين دوتا هستم ساعت 12 زنگيدم گفت بازم خوابي خلاصه ظهر رفتم و ديدم پسر ...
23 تير 1390

پسرم 4 ماهه شد

پسرم ديگه 4 ماهه تموم شد از يك طرف خوشحال بودم كه داري بزرگ مي شي و از طرف ديگه نگران واكسنت بودم آخه واكسن 2 ماهگي خيلي اذيت شدي واسه ماهگرد اين دفعه ات تصميمات جديدي داشت بابايي كه توضيحات و عكساش بعدا مي زارم عکس گلی که بابا واسه مامانت سفارش داده بود: آخه سيستم خونه سوكت USB اش خرابه و سيستم شركت ويروسي شده. بزار از اولش بگم از ابتدا استرس اين و داشتم كه شايد مي رم سركار وزنت خوب اضافه نشده باشه الانم كه واكسن بزني باز كم كني. آخه واكسن 2 ماهگيت فرداش وقت چكاپ داشتي 500 گرم كم كردي و ماه بعدشم كه به اصرار خودم مركز وزنت كرد فقط 400 گرم اضافه كرده بودي همين خيلي من و ترسوند. خلاصه اولين نفر وارد مركز شديم و ... با ترس گذاشت...
22 تير 1390

روز پنجم بي مامان جون

اين روز ديگه  فرشته مهربون كلاس داشت و نه مي شد تو بري اونجا آخه تولد آيناز جون بود و خاله درگير مراسم شب بود و نه مي شد رويا جون بياد پيشت آخه كلاس داشت چكار مي شد كرد؟ هيچ مامان سركار نره و از پسرش مواظبت كنه زنگيدم و گفت من صبح نميام و بجاش عصر ميام آخه عصر كسي نيست از صدرا مواظبت كنه . گفتن باشه ولي عصر كه شد مامان تو رو تنهايي برده بود حمام و خسته بود و از طرفي هم تولد آيناز جون بود و .... خلاصه مامان عصر هم نرفت. شب رفتيم تولد آيناز جون كه خيلي خوش گذشت و تمام كسايي كه با هم حامله بوديم اونجا جمع بوديم يك صداي گريه اي مي پيچيد كه نگووووووووووووووووووو تو هم كه خوابت مي اومد و بدخواب شده بودي تا مي خوابوندمت پرن...
21 تير 1390

روز چهارم بي مامان جون

الان 4 روز شده مامان جون رفته و ما در به دريم و مامان جون هم قصد برگشت ندارن........معلوم نيست تا كي بايد اينطوري ادامه بديم. واسه امروز قرار شد رويا جون بياد خونه ما و از تو نگهداري كنه ميدوني بابايي لقب فرشته مهربون بهش داده واقعا دستشون درد نكنه خيلي اين چند روزه زحمت كشيدن.  من صبح زود رفتم و تو و رويا جون مونديد خونه ساعت 1:30 اومدم خونه و نهار رو كه شب قبل آماده كرده بودم خورديم...............رويا جون رفت توي اتاق تو تا كمي استراحت كنه و منم تو رو بردم اتاق خودمون تا بخوابي. ولي كو خواب از خواب توي چشات خبري نبود باورت نمي شه گذاشتمت روي پا تا بخوابونمت و برات لالايي بخونم كه وسطاش خودم خوابم مي برد و تو جيغ مي زدي و مي خنديدي...
21 تير 1390

حس مادر بودن بعد از 4 ماه

 هر روز صبح كه از خواب بلند مي شم نيت مي كنم و با خودم ميگم " خداي مهربون كه روزي رسون همه ي موجودات عالم هستي، روزي طفل من رو توي وجود خودم قرار بده"  همين دعا كه از ته قلب يه احساس آرامشي برام (آخه نگرانتم شيزت كم نشه من نيستم) زماني كه  شيرت مي دم سعي كنم با كسي صحبت نكنم و فقط باتو تنها باشم موقعي كه داري شير مي خوري به صورتت نگاه ميكنم به لحن خوردنت كه چه معصومانه و قشنگ داري شير مي خوري.چه صداي نازي داره شير خوردنت. به چشمات كه قشنگ ترين دريچه ي دنياس به پوست نرم و لطيفت كه انگار از برگ گل ساخته شده آروم آروم دستاتت و نوازش ميكنم به صورتت دست مي كشم و موهات و مرتب ميكنم به...
19 تير 1390

روز سوم بي مامان جون

واي ماماني امروز چكارت كنم آخه روم نمي شه همش همش بزارت اين ور اون ور كاش تير نبود و سرمون خيلي شلوغ نبود كارهاي مالياتي و اظهارنامه و ماليات برارزش افزوده و .... خدايااااااااااااااااااااااااااااااااا ولي چاره اي نبود بابا اصلا با مهد گذاشتنت موافق نبود مي گفت شده خودم تمام روزاش و سركار نرم نمي رم ولي از پسرم مواظبت مي كنم . كارم كه مهم تر از بچه ام نيست!!!!!!!!!!!!!!!! يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟ به در مي گه ديوار بشنوه؟؟؟؟؟؟؟؟   كاش همه تون مي دونستيد بخدا اين طوري واسه منم سخت تره ولي نمي تونم مرخصي بگيرم واسه همين روزا بهم زنگيدن كه بيا حالا بگم نمي تونم آخه مردم كه مسخره من نيستن شب زنگ زدم به خاله زري كه اگه ف...
19 تير 1390

شيطون بازي

صدرا خيلي بلا شده همش دلش مي خواد غلت بزنه و از اين طرف به اون طرف بره البته از يك طرف مي تونه غلت بزنه از سمت چپ با كمك مي تونه كه به بابايي مي گم كمكش نكن بزار اگه يك طرفش و بستيم نتونه بره كه اونم بي فايده است چون بلاتر از اين حرفاست حتي وقتي دورش رو با بالشت مي بنديم هم بعد چند ساعت و مرحله به مرحله بالشت و رد مي كنه يا اين قدر تكون مي خوره كه از بالشت دور مي شه يا خودش كم كم وسط بالشت مياد و از اون طرف ميخواد بيفته كه صداي پيشي مانندش همه رو مي كشونه طرفش.كه اگه بخوام بلندش كنم جيغ مي زنه و صورتت و ليس ههههه خوابيدنيش ديدني شده توي تختش اين قدر تكون مي خوره وقتي مي بينه دورش بسته است جيغ مي كشه نگاش كه مي كنم مي بينم خوابه........
18 تير 1390

روز دوم بي مامان جون

خدا رو شكر جمعه بود و من و بابا و خاله تهمينه خونه بوديم. ماشالله صبح كه ساعت 11 آقا صدرا از خواب بيدار شدن و تا 12 بيدار و باز 12 خوابيد و 6 عصر بلند شد فقط اين وسطا واسه شير يه تكوني مي خوردن. عصر هم خاله تهمينه رو كثيف كرد و .... شب هم بابايي گفت پسرم امروز همش خونه بوده بهتر بريم پارك!!!!!!!!! منم زود حاضر شدم و رفتيم البته خاله امتحان داشت و خونه موند اول رفتيم يه دوري زديم و بعدش تصميم گرفتيم بريم بستني بخوريم جاتون خالي تا بستني رو آورد اولين قاشق كه رفت آقا صدرا دهنش و مزه مزه كرد و صداهاي جور واجور (شبيه بچه گربه) از خودش درآورد كه مامان بابا منم هستم ديد نه آبي از ما گرم نمي شه زد زير گريههههههههههههههههههه كه منم...
18 تير 1390

خوابیدن صدرایی

  لالالالا گل پونه                       بابات رفته در خونه         لالالالا گلم باشی                   همیشه در برم باشی لالالالا گل آلو                         درخت سیب و زردآلو         لالالالا گلی دارم      &...
16 تير 1390

مامان جون ممنونيم ازتون

واي پسرم مامان جون فردا مي خوان برن تهران دامادي پسر عمه معصومه از طرفي خوشحاليم و از طرفي ناراحت نمي دونم تورو چكار كنم صدراجون من هنوز دين خودم و به مامان جون ادا نكردم كه بخوام بخاطر زحمتهايي كه براي تو هم مي كشن از شون تشكر كنم پس خودت مي دوني و مامان جونت آخه هيچطوري قابل جبران نيست زحمتهايي كه واسه مامانت و الان واسه خودت مي كشن. پس سعي كن پسر خوبي باشي و كمي از زحماتشون و جبران كني اين هفته كه مامان جون نيست ميفهمي چه گوهري رو الان نداري كه همش مواظبت باشه اين روزا مامان جون همش در حال عكس گرفتن ازت آخه خيلي دلتنگت مي شن البته خاله ها گفتن بيارش پيش ما ولي نمي شه آخه چون خيلي بلا شدي نمي دونم البته از رويا جون خواهش كردم ...
15 تير 1390