روزهايي سخت
صدرا و مريضي

واي پسرم نمي دوني چي كشيدم.
روز 24 مرداد ديدم تنت كمي گرمه ولي چون هميشه دماي بدنت بالاست هيچ فكري نكردم
مامان جون اينا خونه ما بودن سحري پاشدم اومدم شيرت بدم ديدم از گرما گذشته داغي
مامان جون بهت دست زد ديد بلههههههههههههههههههه پسرم تب داره
همون جا بهت استامينوفن دادم
اصلا نمي خوابيدي مدام ناله مي كردي
ساعت 10 زنگيدم شركت و گفتم نميام
بردمت دكتر ولي دكتر خودت چون صبح نبود يك دكتر ديگه
آخه خيلي تب داشتي نمي شد صبر كرد 39.5 بود دماي بدنت
بردمت دكتر گفت گوشت خيلي عفونت كرده و گلوت قرمزه و يه ويروس جديده 3 روز ديگه خوب مي شي
واي 3 روز ديگه ولي احتمالا بايد گوشش خالي بشه واييييييييييييييييييي خدايا چي ميشنوم
اومديم خونه و داروهات و بهت دادم
هر لحظه بدتر مي شدي
تا اينكه بعد افطار رفتيم بيمارستان دكتر شيخ(بيمارستان فوق تخصصي كودكان)
اونا هم گفتن نميدونيم دليل اينكه اينقدر تبش بالاست چيه؟
آز خون و ادرار بدين ببينيم خدايي نكرده عفونت داره توي خونش يا ............
خداي من حرفها رو نمي شنيدم
آزمايش خون از فرشته كوچلوي من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدايا شكرت
رفتيم طبقه پايين آزمايشگاه
فيش و گرفتيم و منتظر مونديم ساعت نزديك 10 بود فقط كيسه ادرار رو واست گذاشتيم
با مامان جون و بابايي رفتي توي آزمايشگاه
من نتونستم بيام بيرون منتظر موندم
صداي گريه ات فضا رو پر كرده و منم آروم اشك مي ريختم
سعي مي كردم حواس خودم و پرت كنم با يك خانومي شروع كردم به صحبت
تازه اون موقع فهميدم چه مريضيايي براي نوزاد سه روزه خدايا صدهزار مرتبه شكرت
صداي داد و شيونت هنوز ميومد
در باز شد و بغل بابا اومدين بيرون
تو رو توي بغلم گرفتم كه دل مي زدي و تو هم با نگاهت واسم درد دل مي كردي و منم اشك مي ريختم
ساعت 12 شد و تو هنوز ج ي ش نكرده بودي و كيسه خالي بود
آخه خيلي تب داشتي لب به شير هم نمي زدي و آب هم بزور مي خوردي
آخه دهنت آفت زده بود
ساعت 1.45 كيسه ادرار و تحويل داديم و گفتن تا 2 ساعت ديگه آزمايش مي شه
ساعت 3 صبح بود كه اومديم و جواب آزمايشات و گرفتيم به دكتر نشون داديم
كه دكتر گفت خدا رو شكر سالمه و نه عفونت ادراري و نه كم خوني و نه و ................
با خوشحالي اومديم
سحري خورديم و چون تو مدام جيغ مي زدي و شير هم نمي خوردي و فقط توي ماشين آروم بودي
سوار ماشين شديم پيش به سوي .............. نمي دونستيم كجا!!!!!!!!!!!!!!!
رفتيم طرقبه و جاغرق و سد چاليدره و........
تا حالا اين موقع صبح اونجا نبودم ولي تو بازم شير نمي خوردي ولي كمي خوابيدي البته اگه ماشين مي ايستاد بيدار مي شدي
ساعت 8 برگشتيم بايد يه فكري مي كرديم نزديك 30 ساعت بود كه آرامش نداشتي درد داشتي و تب شديد من گريه مي كردم مامان جون بابايي و پدرجون و ..................
يك نگاهي به پدرجون كردي و ازش كمك خواستي پدرجون كه اين نگاهت و ديد اشكاش جاري شد و سيگاري روشن كرد و روزه اش .............
همه داغون شده بوديم
زنگ زدم دكترت گفتن صبح كلينيك ويژه امام رضا هست
نفهميدم همين طوري با اشك و گريه تو رو حاضر كردم و با مامان جون و بابايي رفتيم بيمارستان
با سختي وقت گرفتيم و منتظر مونديم
توي سالن مدام بابا شما رو راه مي برد و اشك مي ريختي
اينقدر مظلوم گريه مي كردي كه هركي اونجا نگاهت مي كرد دلش مي گرفت و مي پرسيد چش شده
هركسي يه چيزي گفت
ساعت نزديك 11 بود و دكتر فرهت نيومده بود خدايا رحم كن
خيلي ترسيده بودم
رفتم به منشي گفتم چرا دكتر نيومدن
كه گفت امروز خانوم دكتر.................
واي خدايا چكار كنم
هنوز دودل بودم كه ببرمت يا نه كه نوبتمون شد
پدرت و درآوردن
منم پشيمون كه آوردمت اينجا
ساعت 12 بود بردمت دكتر خودت گفتم هيچ كس فرهت نمي شه
با بدبختي از منشيش برات وقت گرفتيم
ساعت 3 شده بود و تو هنوز گريه مي كردي
قبل ازرفتن پيش دكتر وزنت كردم
خدايااااااااااااااااااا چي مي بينم
بچه ام از ديروز تا الان 500 گرم كم كرده نههههههههههههههههههههه
دكتر ويزيتت كرد و گفت جمعه صبح خوب مي شه
ويروسه بايد دورانش بگذره
گفتم آقاي دكتر شير نمي خوره گفت اگه سعي كرديد و نخورد بيارش بستريش كنيم
خدايااااااااااااا خسته شدم
از پيش دكتر رفتيم خونه عمه ي رويا جون و عمه ي خودم و كارايي بود كه بايد انجام مي شد
اومديم خونه نزديك افطار بود
آروم شده بودي و تبت بهتر شده بود
طبق گفته دكتر جمعه صبح خوب شدي
جمعه هم كشيدمت ديده 300 گرم ديگه هم كم كردي
به دكترت كه گفتم گفت با اين ويروس تا 2 كيلو هم كم كردن
مهم نبود مهم اين بود كه دوباره اون خنده قشنگ و روي لبات مي ديدم
مهم اين بود كه زندگيم دوباره رونق گرفته بود
مهم اين بود كه دوباره با نگاهت شيطنت بارت من و دنبال مي كردي و مي خنديدي
مهم اين بود كه ...............
سعي مي كنم جبران كنم و دوباره تپلي بشي
خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت


روزهايي سخت
