بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
فرشته ما صدرا
فرشته ما صدرا
ثبت خاطرات بزرگ شدن پسرمون صدرا
نگارش در تاريخ يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:36 توسط فهیمه

دردونه شيرين من چند روزه حال نداري

دلم ميگيره وقتي اون سياهي چشمات بي حالن

وقتي جيريجرك خونه ام بي صداست

وقتي صدات مي كنم و يواش ميايي پيشم

خيلي شيرين شدي خيليييييييييي

تا مي گم چندكيلويي ميري روي ترازو بلند داد مي زني ده

مامان و چندتا دوست داري ده

بابا .....ده

بقيه ...دو

ساعت چنده ؟ده

همه چي برات شده ده!!!!!!!!!!!!!

اعداد فقط 1 و 2 رو ياد داري

وقتي مي گم يك، يك انگشتت و نشون ميدي و وقتي مي گم 2 اون يكي انگشت دست ديگه رو هم نشون مي دي

الهييييييييييي من فدات بشم دردونه

وقتي نقاشي مي كني مي گم يك ، يك خط مي كشي و وقتي دو يك خط ديگه كنارش اضافه مي كني و ميري صفحه بعد.

واي كه خدا مي دونه چقدر عاشق اينكارهاتم

من هميشه غصه مي خوردم كه چرا برات تخت نوجوان گرفتم

ديروز خونه خاله مليحه توي اتاق امير بودي هي اشاره كردي به فوتبال دستي من هم بي تفاوت

يك دفعه ديدم بلههههههههههههه آقا خودش و انداخت توي تخت

الهيييي من فدات شم

يا ديشب با بابايي داشتيم آشپزخونه رو تميز مي كرديم

30 ثانيه نشد كه از تو غافل بوديم تا برگشتم ديدم روي ميز نهارخوري هستي

داشتم شاخ در مياوردم

نمي دونم چطوري رفتي بخدا

آخه صندلي جايي نداره

نمي دونم بخدا

ولي تقريبا از ديوار راست ميري بالا

در راستاي شناخت لوازم آرايش گير روژ بودي

برش مي داشتي هنوز من هيچي نگفتم با سر مي گفتي آره؟ يعني برش دارم

اول واسه حواس پرتي من درش و هي باز ميكردي هي مي بستي

يك آينه جلوت گرفتي فكر مي كردي وقتي ما رژ مي زنيم بوسش مي كنيم

هي رژ و بوس مي كردي و هي توي آينه نگاه ميكردي

وقتي ميديدي رنگ نگرفت عصباني شدي و انگشتت كردي توي رژ و زدي به لبات

با يك نگاه توي آينه فهميدي موفق شدي

از چتر مي ترسيدي ولي الان شده دوست صميمي ات مدام مياري و مي گي بازش كنم و ميري زيرش مي گه باوون يعني بارونه

هروقت چشات و باز كني و ببيني من كنارتم بوسم مي كني

صبح بلند شدي و خنديدي و بوسم كردي

داشتم حاضر مي شدم و مي خنديدي و مي گفتي ددر

تا مقنعه سرم كرد گريه كردي و گفتي نه!!!!!!

گفتم بيا بغلم بريم ددر

گريه كردي و گفتي نه

الهي من بمييييييييييرم واي كه چقدر دلم برات ميگيره


موضوع : | بازدید : 1 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 و ساعت 12:47 توسط فهیمه

مادر بودن يعني . . .

گل


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 13 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:15 توسط فهیمه

ببخش خيلي دير شد دردونه

اين دومين سفرت بود

از مشهد راه افتاديم سمت لاهيجان خونه عزيز جون اينا

اين سفرنامه مربوط به ساحل سي سنگان مي شه كه خيلي قشنگ بود

يك استراحت كرديم و نهار خورديم و ادامه راه

يا علي

 عكسها ادامه مطالب

 

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 23 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 و ساعت 12:00 توسط فهیمه

ديروز دنيا رو در آغوش گرفتم و دنيا در دستان من بود

نمي دونم دنيا اينقدر كوچيكه يا دستهاي من بزرگن

ولي هرچي كه هست شيرينه

ديروز از صبح تا شب با هم بوديم

با هم چشامون و باز كرديم.............. با هم دست گردني خوابيديم

با هم صبحانه خورديم....................با هم توپ بازي كرديم

با هم نهار درست كرديم...............با هم ميوه خورديم

با هم گل يا پوچ بازي كرديم.........با هم خنديدم

باهم با جوجه هات بازي كرديم....با هم نقاشي كشيديم

با هم حرف زديم..............با هم غذا درست كرديم

باهم

باهم

باهم

فقط من و تو

خيلي خوش گذشت

حال كردم

شب هم با بابايي و يسنا اينا رفتيم بند گلستان و قايق سواري و قصر بادي و توپ بازي و ...

توي راه برگشت خسته و هلاك سرت روي شونه ام  گذاشتي و خوابيدي

احساس كردم تمام دنياي من توي بغلمه

تمام دنيام تويي

شب تو خوابيدي و من فقط بهت زل زدم

ديگه داشت اشكم مي اومد كه چه روزهايي رو دارم از دست مي دم

روزهاي تكرار نشدني

روزهاي با تو بودن

روزهاي شيرين بچگي تو................

نمي دونم خدايا


موضوع : | بازدید : 13 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 و ساعت 13:00 توسط فهیمه

چند وقت پيش براي دردونه ام گواش آوردم و نقاشي كشيد

خيلي دوست داشت

ولي بخاطر كثيف كاريش و استرس خوردن مواد شيميايي زود جمع كردم.

كمي گريه كردي ولي سرت و گرم كردم و فراموش كردي؟

چند وقت پيش خاله افسانه يك ايده داد

كه خيلي واسه ايده اش دعاش ميكنم

چون اينقدر ذوق زده بودي كه من همش مي بوسيدمت و از خنده هاي تو خنده مي كردم.

ايده خاله افسانه

رنگ بازي با رنگ خوراكي

(مقداري ماست + زعفرون يا زردچوبه يا آب لبو آب سبزي و يا هرچيز خوردني رنگ داري)

من با رنگ خوراكي ويلتون و زعفرون برات ماست رنگ رنگي درست كردم

ماست رنگي

و يك قلمو

قلمو

حالا ميريم حمام و شروع رنگ بازي


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 42 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 و ساعت 13:21 توسط فهیمه

حافظ گشوده ام و چه زيباست فال تو ........... حتما قشنگ مي شود امسال حال تو

با آن زبان فاخر و ايراني و اصيل   ............... فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو.

امسال با همه سالها فرق داشت

پارسال اين موقع پيشم بودي

ولي همش دل درد و گريه و .. كلافگي

ولي من پيشت بودم تمام اين 24 ساعت

امسال نه آقا شدي......... بزرگ شدي

راه ميري.......... .فوضولي مي كني و .شيريني مي خوري............. سيب گاز مي زني

خيلي خوبه

ولي من  7 ساعت در روز پيشت نيستم

سال ديگه ...............

10 سال ديگه............

20 سال ديگه...........

نمي دونم

خدايا خودت نگهدار دردونه من باش

7 سين


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 38 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:51 توسط فهیمه

ماماني روز 28 و 29 اسفند 90 چه برفي اومد

من و بابا و عمو ميلاد و خاله تهمينه رفتيم برف بازي

صدرا و برف


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 32 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 31 فروردين 1391 و ساعت 12:51 توسط فهیمه

دردونه مامان

ديروز رفتيم خونه خاله هدي و ياسين جيگر

خيلي به ما خوش گذشت

كلي خاله رو اذيت كرديم ........... خونه اش و تركونديم

شارلوت درست كرده بود خورديم ..............به به كه چقدر خوشمزه بود

واسه شما ها سوپ خوشمزه درست كرده بود به به كه همه روي چشم و هم چشمي خورديد

به مناسبت تولدم من كيك بردم

ولي شارلوت خاله خيلي عالي بود

تازه خاله سركار بوده و امروز همه مهمون داره

ممنون خاله هدي

عكس تركوندن و ني ني ها ادامه مطالب

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 149 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 30 فروردين 1391 و ساعت 13:40 توسط فهیمه

روزي روزگاري

.

.

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

.

.

خدايا شكرت

اين گل زندگي من

شاخه گل من

از اين شاخه گلهات به همه اونايي كه مي خوان بده

دست هيچ كس كه جز تو اميدي نداره و به اميد تو بلند شده كوتاه نكن


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 50 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 24 فروردين 1391 و ساعت 11:35 توسط فهیمه

بالاخره رسيديم به تولد

دردونه ببخش اونجور كه مي خواستم نشد

آخه خبر دادن عزيزجون حالش خوب نيست و قرار شد بابايي بره شمال

واسه همين ما كنسل كرديم و قرار شد يك تولد خودموني بگيريم

واسه همين هم من ذوقم كور شد.

البته پس از كنسل كردن ما بابا هم نرفت گفتن عزيز جون هم حالش بهتره عيد كه بيايين مي بينينش

در هر صورت نشد كه بشه

انشالله تولد سال ديگه ات

تم انتخابي من براي شما آدم برفي بود كه همه چي بود جز آدم برفي هههههه


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 163 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد

درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی ما صدرا روز شنبه مصادف با هفتم اسفند ماه 89 ، 22 ربیع الاول 1432، 26 فوریه 2011 در ساعت 6.45 دقیقه پاهای کوچولوش رو وارد زندگی ما کرد و مهمترین و شیرین ترین اتفاق زندگی ما شد. پایان انتظارم برایت می نویسم تا همیشه بماند و بدانی که دوستت دارم صدرا به معنی بزرگ زاده و والا مقام است
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 127 نفر
بازديدهاي ديروز : 78 نفر
بازدید هفته قبل : 343 نفر
كل بازديدها : 19883 نفر
Powered By NiNiweblog.com